تبليغاتX
همزاد تنهايي هاي تو
شاید خوندنی شاید درد دل
دلم برای خودم میسوزه چون یک سری ادم. . . . . . بگذریم منو دوتا جوووون دیگه رو بیکار کردن و یک ضرر ناجورم به بابام زدن   { حالا اگه حوصله مصیبت خوندن داری بخون}  

 بابای من ! (حالا میگن اجب همزاد ر رویی!)  مدونی اون بیچاره با هزار بدبختی یه پولی جمع کرد  تا واسه منو داداشمو پسر عمه گلم یه مغازه تو ساری باز کنه و مغازه رو هم توی زمین پدر بزرگ ساخت ولی دوستان (دشمن بیشتر بهشون میاد!) و بعضی اشنایان تا حدودی محترم  وچشم دیدن ما رو نداشتن .

 چون  توی همون زمین داداشبزرگمم مغازه داشت و عمو هم یه مغازه دیگه ( بهتره برم سر اثل مطلب ) دیگه این دوستان چشم دیدن ۸ دهنه مغازه پیش هم رو نداشتن۱(بابا همش مال ما نبود ۴دهنه قبلا ساخته شده بود بعدم دهنـــــــه نه دهنه   خلاصه اومدن و وسط ساخت اختار دادن که باید خراب کنیم مام گفتیم اول برین از دم خراب کنین بعد بیاین سراغ ما دوسه روز گذشت و بابام رفت اداره راه          توضیحات (ما از حریم جاده دور بودیم ولی در حریم حفاظتی بودیم)       بابام گفت این جاده که به اندازه ۲ باند جا داره بزرگ کنین هر موقه از ۲ باند ببیشتر شد واز دم خراب کردین ما خودمون خراب میکنیم و در مورد سر قفلی هم هیچ ادعایی نداریم!

 گفتن باشه برین خوش باشین    مام رفتیم ادامه ساخت یک هفته نشد که یکدفعه یک بلدزر ناز!!!! اوردن برای خراب کردن . بابا م گفت که اقای . . . . . .(فلانی محترم) فرموده ما کارمونو بکنیم  ولی ای داد که اقای. . . . . .  به ما اجازه نامه کتبی نداده بود اینجا بود که رشادت من یعنی    همزادتون گل کرد و رفتم نشستم جلو بلدزر ! (افرین بر این شجاعت!!!!نه؟) یارو بیلش رو بلند کرد منم بلند شدم گفت برو کنار گفتم اینی که داری خراب میکنی مغازه نیس این امید و اینده و شغل من و دو تا جوان بدبخت دیگم هست - بگذریم اینقدر وایسادم تا رفتن مام کارو خوابوندیم

 فرداش بابام دوباره رفت پیش. . . . . .  گفت مگه شما نگفتی بریم خیالمون راحت؟ (عین جمله طرف   {اِ اِ اِ اقای محترم من کی همچین حرفی زدم من بیجا بکنم} ترو خدا دو رو تا کجا!

 اومدیم گفتیم از قانون وارد بشیم و با وکیل بیایم جلو (اگه داری ادرس این قانون رو به من بده!) نمی دونم چی شد که بابام دوباره رفت ساری       توضیح (ما توی این فاصله اومدیم اینجا ببخشید نگم بهتره!) و وقتی بر گشت به داداش بزرگم گفت بزار خراب کنن   . فقط من همینو دونستم که برای بابابزرگم که ساحب ملک بود قرار صادر کردن     (فکرشو بکن پیرمرد ۸۳ ساله به زندان میرود!) عمو درجا سند خونشو داد تا اون ازاد شد و بعد هم به بابام گفتن (گفتن که نه یه بنده خدا به بابام رسوند که)

 یکی از اون. . . . بزرگاپشت کار شماس ول کنم نیست هر روز صبح زنگ میزنه میگه چرا خراب نمیکنین و ما رو زیر سئوال برده میگه زدوبند شده  .

     تو رو خدا داشتی شانس رو توی شکم خوشبختیمون جنین بدبختی بود  اینم از اینده زیبای منو ۲سه تا دیگه حالا اگه فردا دزد زد خونه شما دیدی همزاد خودته تعجب نکن از ما گفتن

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 20:12  توسط همزاد  | 

با احترام تمام برای تمام دوستان ودوست داران میهن عزیزمان ایران!

این ملت ایران است. رهبرش ،رهبر مستضعفين جهان است. قوت غالب مردم نان است. بهاي نان،به قيمت جان است. ثروتش براي فلسطينيان است.دانشگاهش ،ستاره باران است. جاي روشنفکرانش ، زندان است. هر که فرياد بزند ،از کافران است. سکوت نشانه مسلمان است. شرکت در راهپيمايي بزرگترين نشانه ايمان است.انچه روز به روز ارزان ميشود جان انسان است.   

          جالبه ! این جایی که این میگه کجاست به نظر اشنا میاد نه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 20:25  توسط همزاد  |