|
شاید خوندنی شاید درد دل
|
این دلشه که اشگو در میاره چشماش چشمه ی ابر بهاره
گاهی اروم گاهی سیلاب می باره انگار تو خزون زندگی فصل بهاره
اسمون بی ستاره اون گوشه اون پسره اروم نداره
داره چشاش خون میباره بجز غم دیگه چیزی نداره
هرکی دورشه سواره اون می دوه دنبالشون با پای پیاده
اون تنهای تنهاس ولی امید داره فکر میکنه خدا رو داره
دلش می خواد بارون بباره شاید خدا هم دیگه اونو دوست نداره
که حتی بارون براش نمی باره جیگرش شد ابر پاره پاره
تو بگو این چه زندگیه که هرکه رومیبینه داره میناله
کاش خدا اونو برداره جاش صفا بیاره ارامش رو بزاره
تقدیم به تمام دوستایی که از خودم بیشتر دوستشون دارم............شعر: همزاد