|
شاید خوندنی شاید درد دل
|
امروز میخوام از چیزی بنویسم که عمری ازش رنج بردم ! از چیزی که حتی فکرش برام کابوس بود ! چیزی که خیلی ها ساده ازش میگذرند ! ولی ....
یه روزی یکی میگه مهرم حلال جانم ازاد !
یکی میگه میرم راحت میشم !
یکی میگه خدا که نمرده ! بچه هام خدا دارن !
دیروز یکی از بچه های فامیلای دورمون رو دیدم ! اونم بچه طلاق بود ! تو چند سانیه ۱۵ سال جلو چشم چرخید و منو یاد من انداخت وقتی مامان یا بابا از هم جدا میشن با پر رویی میگن به نفع بچه هم هست !
چکسی گفت بهشت زیر پای مادره ؟ کی میگ عرق پدر ارزشش از دنیا بیشتره؟
کدوم مادر ؟ کدوم پدر ؟ مادری که بچه ش رو ول کرد رفت ؟ بابایی که فلانی رو به بچش ترجیح داد؟ ( خودم رو نمیگم من ماجرام جدا از ایناس ! کل نگری کردم ! )
چرا فلانی درسش خوب نیس ؟ چرا یکی دیگه خیلی خوبه ؟
جواب ۱ ! : فلانی ! بابا جون محیط رو اماده کرده ! مامی جون به خورد خوراک و همه چی میرسه ! خونه ارام و اماده یاد گیریه ! === بچه خوب درس خون با خانواده
جواب ۲ ! : اخ باز اومدیم خونه ! خونه نگو ! میدان جنگ ! اه !همش دعوا ! تو راه که دارم میام خونه نه به نمره فکر میکنم نه به هیچی ! بلکه فقط خدا خدا یکنم امروز دیگه .....! === هر روز بیشتر تو سری بخور ! چرا مثل فلانی نیستی !
===(میدهد)===> هزار جور مشگل و بدبختی برای اینده !
حالا اگه شانس بیاره بچه و بتونه تنهایی گلیم خودش ر از اب بکشه خیلی هم خوب پیش بره میشه === من ! ( من نوعی!)
که زندگیش جریان داره ! ولی !یه نقطه ! نطه سیاه !
اون مامان بی رحمی که بچش رو ول میکنه اون بابای که قبول میکنه بچش بی پدر یا مادر بزرگ بشه !
یعنی نمیفهمه که با دست خودش کودکی بچش رو میکشه ؟ اره منم کودکیم سوخت !
نمیخوام شرح روزگار خودم رو بگم اگر چیزی میگم برای شماس! پدر مادر های اینده!
یه روزی فکر میکردم تموم میشه! بابا منم میخوام زندگی کنم ! اخه منم دوس دارم بیام با پدر مادرم پیش هم خوب خوش باشیم ولی این یه خواب بود !
اره من از بزرگ شدن متنفر بودم ! ولی قبل هر چیز بزرگ شدم !
دیروز دور میدان فردوسی بودم یه بچه ها رو با یه حسادت غریب نگا میکردم چه چطور دور هم بودن بازی میکردن شاد بودن و .... ولی!
ولی دو تا بچه بودن که... این پسره که یه جورایی بچگی من بود دلش میسوخت که چرا همه بابا ماماناشون دورشنن و این تنها با مادر بزرگ پیرش !
حالا این میو ن داشتم نگاه اون میکردم که دیدم یه بچه تقریبا هم سن سال اون شاید کمی هم کوچیک تر ! داره تخمه میفروشه نمیدونی تو چشماش چی دیدم ! یه دنیا سوال ! یه دنیا چرا خدا ! از همون چرا هایی که توی حق حقام گم شده بود !
نمیگم من مشگلات اون رو داشتم ولی... اخه دارم برا کی میگم !؟؟؟؟ بیشترتون فقط احساساتی میشین ! ولی حتی کمی درک نمیکنین ! اینو نوشتم که خودم سبک بشم ! اسم بچه نوید بود ! به خدا خیلی دلم برا . برا ! برا خودم ؟ نمیدونم شاید برا خودم ! یا شاید برای همه ما ها که اون رو در چشم میبینیم و در دل نمیبینیم سوخت ! چرا ؟
خدا ؟ اخه چرا بعضی ها با اون همه مشگل ! و سختی ! اخر میرن جهنم ! چون کسی رو ندارن تربیت کنه ! بگه دزدی بده ! وبگه نماز بخون و از این چرتو پرتا !
ولی بچه فلانی ! ( همون مهندس اینده رو میگم که از الان مدرکش تو ملکوت نوشته شده ! ) مامی جون همه چی رو یادش میده ! بابا ادب میکنه ! اخرم جاش بهشته !
یعنی اون بیچاره محکومه بره جهنم ! به جرم بیکسی !
اخ خدا ! نا خدا ! یا خدا ! اهای انسان های باخدای بی خدا !
و باز ه در خود سوختم .......